سيد محمد باقر برقعى
2229
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بوسه از ساغر زرّينمهش گير كه مست * از سراپردهء سلطانى كيوان آيى دامن باغ و بهاران منه از كف زنهار * كه رود عمر و تو از رفته پشيمان آيى * * شادى ار مىطلبى از سفر خاك وطن * خوش بود آنكه ز هر نقطه به گيلان آيى در صفايى كه نه در خلق دگر جاى جهان * بهتر آن است بدين نادره سامان آيى هم به گلچينى باغ و چمن و دامن كوه * همه به مهمانى امواج خروشان آيى از بر مزرعهها بگذرى و ديده به ابر * با عطشناكى مرغان بيابان آيى عطر شالى كندت مست و لب چشمه آب * محو افسونگرى ماده غزالان آيى با سلامى برى از پير دروگر دل پاك * بىتكلّف ز كلامى به سر خوان آيى خون خورشيد در اقصاى خزر بينى و شب * باز حيرتزده از گردش دوران آيى در گذار شب جنگل كه غريب است و سياه * خسته در ايمنى كلبهء دهقان آيى تاب آتش دهدت گرمى شيرين زان دست * كه تو ناخواسته در كيش نياكان آيى فرّخ آن لحظه كه رويينهروان از مى ناب * چون سياوش بدر از شعلهء حرمان آيى * * بگذر از جاده ماسوله كه در طول بهار * از گل عاطفه انباشته دامان آيى قدمى نيز بنه بر ارم لاهيجان * تا از آن حسن خداداده به هيجان آيى هم در اين خطّه اگر زاير علمى و عمل * بر سر تربت سرلوحهء عرفان آيى شيخ زاهد كه ز نظّارگى بارگهش * با دلى صافتر از جذبهء ايمان آيى ور كه پاس هنرت باشد و فرهنگ و سخن * بر سر خاك ابرمرد سخندان آيى اوستاد ادب ملك معين آنكه شمرد * انجمى واژه كز آن مشغله حيران آيى هان گذارى هم از آرامگه كوچك من * گر به ديدار بزرگان ز دلوجان آيى * * فرودين آمده آه اى گل زيبا چه شود * كه تو هم همره گلها به گلستان آيى نقش پيوند گل و بلبل و پروانه به باغ * بينى و با دل من بر سر پيمان آيى نى غلط گفتم پيرانه سر از من چه اميد * كه تو چون ماه برون در شب باران آيى شرم بادا ز خزان ابدت اى دل اگر * مست ميناى گل و نكهت ريحان آيى « صالحا » بىرخ ياران سفركرده ز ما * عمر را گو چه دريغ ار كه به پايان آيى